بی خبر ماندی ز حالم ز آن چه آمد بر سر منعشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر منشعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفتهسینه مالامال آتش غم وجودم را گرفتههر زمان آید به یادم دیده مست توگریم از بخت بد خود نالم از دست توبی خبر ماندی ز حالمزآن چه آمد بر سر منعشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر منشعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفتهسینه مالامال آتش غم وجودم را گرفتههر زمان آید به یادم دیده مست توگریم از بخت بد خود نالم از دست تورخت سحر نو دمیده منفروغ رخت نور دیده منبرخیز و بیا ای امید دلم شام من سپری کنتویی که به دل نقش غم زده ایچو غنچه گره بر دلم زده ایبر خسته دلان چون نسیم سحر یک نفس گذری کنهر کجا گذری زیر پا نظری کنبی خبر ماندی ز حالم ز آن چه آمد بر سر منعشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر منشعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفتهسینه مالامال آتش غم وجودم را گرفتههر زمان آید به یادم دیده مست توگریم از بخت بد خود نالم از دست تو
برچسب:
نویسنده: پویان حسینیپور
تاريخ: سه
شنبه
25 مهر
1402 ساعت: 22:21